تبليغاتX
غروب زندگی


غروب زندگی

درد و دل
Yahoo
آرشيو
دوستان عاشق تنها
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لينك باكس M-S
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
قدرت عشق

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .

صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .

روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .

هيچ کس اونو نمی ديد .

همه آدمايی که می اومدن و می رفتن …

همه آدمايی که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن

فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود ... از سکوت خوششون نميومد .

اونم می زد … غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .

چشماشو می بست و می زد .

صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود ... بدون انتها , وسيع و آروم .

يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .

يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .

تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .

چشمای دختر عجيب تکونش داد

یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .

چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .

دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .

سعی کرد به خودش مسلط باشه .

يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .

نمی تونست چشاشو ببنده … هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .

سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .

دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .

و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .

يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .

چشاشو که باز کرد دختر نبود .

يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد … ولی اثری از دختر نبود .

نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .

چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .

........

شب بعد همون ساعت

وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .

با همون مانتوی سفيد … با همون پسر .

هر دوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن

و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو مثل شب قبل با تموم وجود می زد .

احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه ... چقدر آرامش بخشه .

ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .

به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .

........

شب های متوالی همين طور گذشت .

هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب برای اون بزنه ،

ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .

اين براش مهم نبود ...

از شادی دختر لذت می برد ، و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .

شبایی که اصلا شوقی برای زدن نداشت و توی خودش فرو می رفت .

زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .

قرار نبود که عاشق بشه ...  عاشق کسی که نمی شناخت .

ولی شده بود ... بدجورم شده بود .

احساس گناه می کرد .

........

یه ماه می شد که اون نیومده بود ...  يک ماه که براش مثل يک سال گذشت .

چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .

و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .

ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...

آرزوش فقط يه بار ديگه ديدن اون دختر بود ، يه بار ... نه برای هميشه .

همه چيشو از دست داده بود .

اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر

با همون پسر از در اومد تو .

نتونست ازجاش بلند نشه ... بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .

بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .

دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايی بی رحم .

دوباره نشست و سعی کرد با همه ی نیروش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون و برای خود اون بزنه .

و شروع کرد ...

دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .

و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .

نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .

يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .

چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .

سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .

سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .

- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟

صداش در نمی اومد ... آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :

- حتما ..

يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش

فقط برای اون ...  مثل هميشه ... فقط برای اون زد

اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد

نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه

پلک هايی که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره

دختر می خنديد ...  پسر می خنديد

و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد

آروم و بی صدا

پشت نت های شاد موسيقی

بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد


نويسنده: مصطفی مورخ: شنبه یازدهم اسفند 1386 در ساعت: 11:39
|+|
عکس
 

هيچ چيز ويرانگرتر ازاين نيست كه متوجه شويم كسي كه به آن اعتماد داشته ايم عمري فريبمان داده است يکي باش براي يک نفر ...نه تصويري مبهم در خاطره ها

 

توي دنيا دو تا نابينا مي‌شناسم، يكي تو كه هيچ موقع عشقم رو نديدي، يكي من كه كسي رو جز تو نديدم

 

به آنهايي که پاييز را دوست ندارند بگو پاييز همان بهاري است که عاشق شده است

 

هر گاه از قلبهای بی عاطفه انسانها خسته شدی تنها قلبی را به یاد بیاور که به یاد تو می تپد

 

همیشه واسه گل خاک گلدون باش که اگر به آسمون هم رسید یادش باشه ریشه اش کجاست


نويسنده: مصطفی مورخ: پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 در ساعت: 3:26
|+|
ای کاش
 

ای کاش زبان نگاهم را می دانستی

و با این همه سکوت

مرا به خاموشی متهم نمی کردی

کاش می دانستی من همیشه

با زبان چشمانم با تو سخن می گویم

چشمانی که از ندیدنت

سیل ها دارند برای جاری ساختن

سخن ها دارند برای گفتن

غزل ها دارند برای از تو سرودن و

عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن

کاش می دانستی که من تو را

دوست دارم

کاش می دانستی....


نويسنده: مصطفی مورخ: پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 در ساعت: 3:20
|+|
مردن

مي خواهم بميرم

نه اينكه قلبم از كار بايستد

و تنم سرد شود

و با خاك يكسان شوم

مي خواهم بميرم

نه اينكه هيچ صدايي به گوشم نرسد

و هيچ خورشيدي بر من نتابد

و از ديدن ماه و ستارگان

كور باشم

مي خواهم به مرگي كاملا غير عادي بميرم

مرگي شبيه بخار شدن آب

روييدن دانه

غروب خورشيد

ابري شدن آسمان

مي خواهم نيست شوم

تا در دنيايي ديگر ظاهر شوم

دنيايي كه هنوز آن را نناميده ام

دنيايي كه مزه آن را كاملا نچشيده ام

دنيايي شبيه عالم خيال

كه در آن همه چيز عادي باشد

جز وحشت از نيستي

جز درماندگي

جز تنهايي


نويسنده: مصطفی مورخ: پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 در ساعت: 3:10
|+|
عشق

عشــــــــق آمد و عاقبت مرا رسوا كرد

با آن همه بيدلي ، مرا شـــيدا كــــرد

چون عـــــــــــشق ندانست ره عـقل كجاست

رفتم به خرابه ها ، باز مرا پيدا كــرد


نويسنده: مصطفی مورخ: چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 در ساعت: 12:35
|+|
وصیت نامه

وقتی که مردم عزم فرداهای دیگر کن

یعنی مرا در خاطرات خویش پرپر کن

اما به اثبات وفاداری هرازگاهی با

دستهایت سنگ قبرم را معطر کن

وقتی که برگشتی دیدی جای من خالیست

یاد از تمام لانه های بی کبوتر کن

گرد و غبار عکس من را پاک کن با دستهایت

با اشکهایت دفتر شعر مرا تر کن

هرروز بعدازظهرا با شاخه ای از گل برگرد

و بر سنگ مزارم لحظه ای سر کن

حتی اگر صدها کفن پوسانده باشم من

تنهایم را در زیر خاک و سنگ باور کن


نويسنده: مصطفی مورخ: سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 در ساعت: 11:7
|+|
در غروب تنهایی
اشک وقتی زیباست که برای عشق باشد

عشق وقتی زیباست که برای تو باشد

تو وقتی زیبا هستی که برای من باشی

دارمت دوست به قدری که خدا می داند


نويسنده: مصطفی مورخ: دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 در ساعت: 22:2
|+|
یکی

هميشه وقتي يكي ازم مي پرسيد چندتا دوسم داري يه عدد بزرگ مي گفتم.......

ولي وقتي توازم پرسيدي چندتا دوسم داري گفتم:يكي!!! ميدوني چرا؟

چون قويترين و بزرگترين عدديه كه مي شناسم

دقت كردي كه قشنگترين و عزيزترين چيزهاي دنيا يكين

ماه يكيه....خورشيد يكيه.... زمين يكيه.... مادر يكيه.... پدر يكيه....

توهم يكي هستي..... وسعت عشق من و توهم يكيه.....

پس اينو بدون از الان تا هميشه يكي دوست دارم


نويسنده: مصطفی مورخ: چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 در ساعت: 11:5
|+|
گل
دستهایم بوی گل می داد
مرا به جرم گل چیدن گرفتن
ولی حتی یک نفر هم فکر نکرد
شاید من گلی کاشته ام

نويسنده: مصطفی مورخ: دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 در ساعت: 19:52
|+|
چند تا دوسم داري ؟
هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري يه عدد بزرگ ميگفتم... ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!! ميدوني چرا ؟چون قوي ترين و بزرگترين عدديه که ميشناسم ... دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين ؟ ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه ... پدر يکيه ... تو هم يکي هستي ... وسعت عشق من به تو هم يکيه ... پس اينو بدون از الان و تا هميشه : يکي دوست دارم
نويسنده: مصطفی مورخ: پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 در ساعت: 19:52
|+|
عاشق

من كه مي دانم شبي عمرم به پايان ميرسد

نوبت خاموش شدنم اينگونه آسان ميرسد

من كه مي دانم به دنيا اعتباري نيست

بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست

          پس چرا عاشق نباشم؟


نويسنده: مصطفی مورخ: پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 در ساعت: 7:57
|+|

 

اشک وقتی زیباست که برای عشق باشد

عشق وقتی زیباست که برای تو باشد

تو وقتی زیبا هستی که برای من باشی

دارمت دوست به قدری که خدا می داند

 

غروب زیباست نه در غربت

بوسه را دوست دارم نه در هوس

عشق را دوست دارم نه در قفس

تو را دوست دارم تا آخرین نفس


نويسنده: مصطفی مورخ: سه شنبه نهم بهمن 1386 در ساعت: 12:49
|+|
نجوا
پشت این چهره خندان مردی است
که نمی خواهد کسی بداند غم او چیست
پشت این چهره خندان مردی است
که تمام خنده هایش را به ادم ها می دهد
ولی این مرد تنها دردهایش را به که گوید؟
نمی دانم شاید این همان است که می گویند
با سکوت نجوا می کند


نويسنده: مصطفی مورخ: جمعه پنجم بهمن 1386 در ساعت: 19:51
|+|
تخته سنگ

روي تخته سنگي نوشته شده بود:اگر جواني عاشق شد چه کند؟

                                                            من هم زير آن نوشتم:بايد صبر کند

براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه کند؟

                                                           من هم با بي حوصلگي نوشتم:بميرد بهتراست

براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.

                                     اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم


نويسنده: مصطفی مورخ: جمعه بیست و هشتم دی 1386 در ساعت: 11:22
|+|
زندگی چیست

از کبوتر پرسیدم زندگی چیست؟

         پر زد و جوابم نداد.

از خورشید پرسیدم زندگی چیست؟

               غروب کرد و جوابم نداد.

از دریا پرسیدم زندگی چیست؟

                                                               موج زد و جوابم نداد.

از انسان پرسیدم زندگی چیست؟

جواب داد.

             به غیر از خون دل خوردن

          اولش مرگ و آخرش مردن


نويسنده: مصطفی مورخ: جمعه بیست و هشتم دی 1386 در ساعت: 11:12
|+|
عشق چیست
از دريا پرسيدن عشق چيست؟

            گفت: خشکيدن................

از گل پرسيدن عشق چيست؟

           گفت: پرپر شدن.............

از زمين پرسيدن عشق چيست؟

         گفت:لرزيدن................

از اسمون پرسيدن عشق چيست؟

      گفت:باريدن.............

از انسان پرسيدن عشق چيست؟

         ناگهان ندايي از درونش گفت: جدايي


نويسنده: مصطفی مورخ: پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 در ساعت: 12:16
|+|
دوست دارم

بنام آفريننده زندگي وبنام اوكه عشق را آفريد

دوباره در دفتر خاطراتم نام عشق را مي آورم

هروقت نام عشق را مي شنوم تو را به ياد مي آورم

تو همان كسي هستي كه عشق را به من آموختي

اولين و آخرين عشق را در درون تو يافتم

چشمانت عشق را به خاطرم مي آورد

اما عشق فقط نگاه عاشقانه نيست

بلكه دوست داشتن ازصميم قلب است

اي كسي كه رازها مو ديدي و باور كردي كه رازم راز عشق است

عشق را همانند دوست داشتنت جاودانه كن


نويسنده: مصطفی مورخ: یکشنبه نهم دی 1386 در ساعت: 23:38
|+|

Copy Right By: Http://J28.Blogfa.Com
Sponsored By: Masoud Rezaie